تبلیغات |
جدایی هرگز
سکوت ما به هم پیوست ومن وتو ،ما شدیم
| ||
|
شب
عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی
منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از
نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ،
دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی
شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.
لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به
این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده.
بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ
را بر میداره، بازش می کنه و می خونه اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی كه بچه بودم هر شب دعا میكردم كه خدا
یك دوچرخه به من بدهد.. بعد فهمیدم كه اینطوری فایده ندارد. پس یك دوچرخه دزدیدم و
دعا كردم كه خدا مرا ببخشی با خود فکر می کنم چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می
ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی که او تمام شد من آغاز کردم چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن
دلم میخوادخودکشی کنم امافقط یادحرف دکترشریعتی می افتم که میگفت: وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن خاموش باش. قرنها نالیدن به کجا انجامید؟ تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی .امادلم نمیخوادشاهدمرگ آرزوهایمم باشم
باخودم میگفتم:ای کاش روزی را میدیدم که به هم رسیده ایم و با هم عاشقانه زندگی میکنیم.اماحالاکه خوب فکرش را میکنم نمیتوانم تاآن روز صبر کنم .نمیدانم چرا این روزها عجول شده ام .برایدیدنت فقط به ثانیه شمار ساعت نگاه میکنم نمیدانم چند ساعت وثانیه است که ازتو دورم .ولی خوب میدانم که باید برای دیدنت صبور باشم کارم شده است قدم زدند درکوچه های خلوت دل ومرور کردن خاطرات روزهایی که باهم بودیم.اما حرف آخرم این است :معلم ها میدانستند فاصله ها چه به روزمان می آورند که به جای خط فاصله می گفتند خط تیره گفتم اگربیست آذره چندسال یکبارت هم باشم افتخاری ست،اماحقیقتش تازگی هاحس میکنم آن هم نیستم،هیچ چیزنیستم،هیچ چیزدربرابرتوکه همه چیزی،دربرابره توهمه کس هم هیچ نیست وهیچ تنهاهویتش راحفظ میکند،گرچه اگرلغتی ازهیچ کمترپیداشودهیچ هم،برای خودجایگزینی پیدا میکند.همه به توکه میرسندخودشان،هویتشان و وجودشان را فراموش میکنند،گم میکنند.یک جورازبودن خودشان خجالت میکشند،گم میشوند.ای زیبا،میخواهم وجودعشقمان رادرچشمانت ببینم،تاازاین مرداب تنهایی رهاشوم.
دراین کوچه پس کوچه های نمناک وخیس که سکوت حکم فرمانروایی میکندمن وتو
دست در دست هم کوچه هارایکی پس از دیگری سپری میکنیم وفرشتهایی ازجنس نور
مسیر حرکت عشقمان را برایمان روشن میکنند .ابرهای تیره وخشمگین سکوت را می
شکنند و اولین بلورها بر دیده ام مینشیند.چتر را باز میکنیم تا زیر سیل
قطره های بی تابی که از ابرهای خسته به پایین می ریزند نمانیم و خیس نشویم
.بوی خاک ،بوی باران ،بوی عشق را می شنویم .چه عصر دل انگیزی است .می رویم
و می رویم تا در این دل شب تاریک محوشویم واین کوچه هاست که شاهد گذر
ردپای ماست در این دل تاریکی
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم
چرا بیهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم
نمی دانی، نمی دانی، كه من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم، باده مرد افكنی دارم چرا بیهوده می كوشی كه بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمی ترسی، نمی ترسی، كه بنویسند نامت را
به سنگ تیره گوری، شب غمناك خاموشی
بیا دنیا نمی ارزد باین پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی كن این رؤیای هستی را
لبت را بر لبم بگذار كز این ساغر پر می
چنان مستت كنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم
كه سرتاپا بسوز خواهشی بیمار می سوزی
دروغ است این اگر، پس آن دو چشم رازگویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی جان جهان دوش کجا بوده ای نی غلطم دردل مابوده ای آه که من دوش چسان بوده ام آه که تو دوش که رابوده ای آیینه ی رنگ توعکس کسیست توزهمه رنگ جدابوده ای رنگ رخ خوب توآخرگواست درحرم لطف خدابوده ای بچه که بودم مدام دستم راازدستان نگرانی که مراقبم بودرها میکردم وآرزویم بودکه یکبارهم که شده تنها ازخیابان زندگی ردشوم حالا که دیگرنمی شود بچه بودوفقط می شودعاشق بودازسربچگی،هرچه وسط خیابان زندگی سربه هوا می دوم هیچکس حاضرنمی شوددستم را بگیردوبرای لحظه ای حتی مراقبم باشد!
نیازعاشقان معشوق رابرنازمیدارد توسرتاپاوفابودی تورامن بی وفاکردم بوسه یعنی وصل شیرین دولب. بوسه یعنی عشق من ، با من بمان شرم در دلدادگی بی معنی است . طعم شیرین عسل از بوسه است . پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است . بهترین هدیه پس از یک انتظار . بشنوید از من فقط یک بوسه است. بوسه را تكرار می باید نمود. بوسه یعنی عشق و آواز و سرود. بوسه یعنی وصل جانها از دو لب. بوسه یعنی پر زدن ، یعنی صعود
حالافهمیدم چرازنجیرعشق تومحکمترین زنجیردنیاست،ای کاش تمام کودکی هایم بازی دیگری رابه جای عموزنجیرباف انتخاب میکردم،آن عموی خیالی آن روزها،امروزخودش راجوردیگری نشانم دادکه فکرش رانمیکردم.خودم گفتم ای کاش،نه من می گفتم ونه او می بافت زنجیربلندرهانشدنی عشق تورا،دیدم هیچ وقت باصدای پرنده ای حتی هیچ چیزبرایم نمی آورد.نگورفته بودتورابیاورد.یادم باشدهرکودکی رادرحال بچگی کردنش دیدم بگویم به همه بگویدتورابه خداهیچ کس عموزنجیرباف بازی نکندیالااقل کسی عمونشودواگرشددرجواب زنجیرمرابافتی هیچ کس حتی دشمنش((بله))نگویدچون مثل من می شودصاحب بلندترین زنجیردنیا چرابلبل همیشه نغمه خوان است؟ چراباران همیشه قطره قطره ست؟ چراپروانه ها معنای عشقند؟ چراهیچ آسمانی رنگ غم نیست؟ چرامردم خدارامیپرستند؟ چراماعاشق بادصباییم؟ چرایکبارباطوفان نباشیم؟ چرادرهرزمان درفکردریا؟ چرایکباربا باران نباشیم؟ چرادستان برکه پاک نیلی ست؟ چراچشم شقایق رنگ خونست؟ چراتوی قفس هامان قناری ست؟ چرابالاترازاحساس عشق است؟ اگرچه این بیان آرزوبود ولی آخرچرازیبانباشیم؟ چرایک بارچون بال پرستو؟ چرایک بارچون دریانباشیم؟ امشب کسی که خودش هم عین نامش غمگین بودوازعشق سرخ به من آموخت که گاهی انسان می گریدبدون آنکه چشمانش خیس شودوتنها علامت گریه،ترشدن چشم نیست ومن اندکی بعدازخودم دلتنگ شدم که کسانی که بی چشم خیس گریه می کنندابری ترند،سبک هم نمی شوند،دل ودستشان هم میلرزد،اشک که نمی ریزندپس خیالشان ناراحت ترست. برای اودعا میکنم که مثل خودش باشدنه اسمش،جوری نیست که برایش نامه بنویسم.این چندخط راهم محض شگفتی ام نوشتم ازاین مبتلا شدن،برایش تنها دعا میکنم.عزیزاست،چون سرخ است عین حقیقت ومثل مقدساتم آرزومــــــه کـــه دوبـــاره
تــــو بگــی البته خیلی!
|
| |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||